تبليغاتX
خداوند دوست داشتنی

قالب پرشین بلاگ


خداوند دوست داشتنی
خـــدا برای همیشــه با من است...
.::نويسندگان::.
.::زمان::.
.::نظرسنجی::.
.::حدیث امروز::.
.::دوستان من::.
.::امروز::.
.::طاقچه::.
◄◄◄◄
◄◄

تـــــــوبــــه

◄◄
◄◄◄◄



رسول اکرم (ص) می فرمایند:


اگـــــر آنقــــدر خــــطا کنیــــد کـــه خــــطاهایتـــان به آسمـــــــــان رســــد


و سپس تـــــوبـــه کنیــــــد، خـــــــداوند تـــوبـــه شمـــــا را می پذیــــــــرد



از درگـــــــاه او نــــاامیـــــــــد نبــــــاشیـــــــــد






نهج الفصاحه،2صفحه 231


برچسب‌ها: حدیث
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 16:57 ] [ حنا ]
وقتی که تهی می شی از همه چیز ...
وقتی که فقط این غمه توی چشمات ، توی دلت ، توی سرت و تو قلبت ذوق ذوق میکنه ...
وقتی که دلت می خواد یه جایی باشه که بری بشینی و نم نم اشک بریزی تا شاید غمهاتم با اشکات آب بشه و پایین بریزه ...
.
جایی بهتر از این حرم با صفا پیدا نمی کنی ؟!



برچسب‌ها: دلنوشته
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 11:13 ] [ حنا ]

******************


خدایا سلام

باز هم آمده ام

تا از توبه هایم توبه کنم ....

میدانم ؛ آنقدر بخشنده ای که مرا با همه بدی هایم باز هم ببخشی

خدایا

پشت در ایستاده ام ....


خدایا

مرا پاک بپذیر.......


*****************


برچسب‌ها: دلنوشته
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 9:31 ] [ حنا ]

خدایــــــا

نه از رزمندگان مخلصم من ،نه هستم چون شهیدان وای برمن


نه جانبازی شدم در عشق یارم ،نه هستم از اسیران وای برمن


کی ام پس من،زپا افتاده عبدی که شد غرق گناهان وای برمن


امیرالمومنین یا شاه مردان ،شهادت را نصیب من بگردان







برچسب‌ها: یادگاران
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 9:26 ] [ حنا ]
پرسید : چرا ناراحتی ؟

گفتم : چون از بد روزگار به پست آدم نا سپاسی خوردم .


گفت : نگران نباش ، مسیر رو درست اومدی ، اینجا دنیاست


مگر نشنیدی که : " دنیا همیشه جائیه که نجیب و نانجیب به هم می خورن "


قرار به موندن نیست


نه برای تو و نه حتی برای اون !


غصه نخور ...



برچسب‌ها: برای تو
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 16:51 ] [ حنا ]
در هر 3 ثانیه یکی تو دنیا می میره ...


یادت باشه یکی از این سه ثانیه ها سهم ماست !!!

پس قبل از اینکه به 3 برسیم قدر نعمت زندگی رو بدونیم


و برای زندگی ابدی توشه بیندوزیم ...


یک ... دو ... سه ...


همگی آماده : زندگی شروع شد ، حالا یک ، یک و نیم ؛ دو ، دو و نیم ؛ سه ... و تمام .
1،2،3 الان یکی مرد!!!


برچسب‌ها: برای تو
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 16:48 ] [ حنا ]
سایه ها محصول پشت کردن دیوارها به آفتاب اند

گستاخی دیوارها را تقلید نکنیم، تا آفتابی بمانیم...




برچسب‌ها: برای تو
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 16:46 ] [ حنا ]

خدا تنها تنهایی است که

تنها را تنها نمی گذارد...


برچسب‌ها: بی ربط
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 16:24 ] [ حنا ]

رزمنده اي كـه در فـضاي سايبر مي جنـگي بـراي فـشردن كليدهاي كامپيوتر وضـو بگير و بـا نيـت قربه الي الله مطلب بنويس.
بدانكه تو مصداق و مارَمَيت اِذ رَمَيت ... هستي .
تو در شبهاي تـاريك جبهه سايبري از ميدان مين گناه عبور ميكني مراقب باش،به شهدا تمسك كن بصيرتت را بالا ببر كه تركش نخوري...
رابطه خودت را با خدا زياد كن...
با اهل بيت يكي شو و در اين راه گوش به فرمان آنها باش.

انشالله یدتون یدالله عینتون عین الله


برچسب‌ها: برای تو
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 18:45 ] [ حنا ]

چه به اوج ام برسانی،

 چه به خاک ام بکشانی،

 من نه آن ام که برنجم،

 نه تو آنی که برانی


برچسب‌ها: بی ربط
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 18:27 ] [ حنا ]

خدایا !
ظرف وجود ما را چنان از حضور خودت سرشار کن
که جایی برای غیر نماند...
چشم ما را از دست خلق بگیر
و به دست خودت بدوز.

برچسب‌ها: دلنوشته
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 15:25 ] [ حنا ]

اومد پیشم...حالش خیلی عجیب بود...فهمیدم با بقیه فرق میکنه!

گفت : حاج آقا یه سؤال دارم که جوابش برام خیلی مهمه...

گفتم : بفرمایید.

گفت : من رفتنی ام!

گفتم : یعنی چی؟!

گفت : دارم می میرم!

گفتم : دکتر دیگه ای...خارج از کشور؟!

گفت : نه، همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!

گفتم : خدا کریمه، انشاالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت : من بِمیرم خدا کریم نیست؟!

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد! گفتم : راست میگی، حالا سؤالت چیه؟

گفت : من از وقتی فهمیدم دارم می میرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود توو اتاق موندن و غصه خوردن... تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم؟! خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال من رو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمی کرد! با خودم میگفتم بذا دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن... آخه من که رفتنی ام و اونا انگار نه..! سرتونو درد نیارم من کار می کردم؛ اما حرص نداشتم....بین مردم بودم، اما بهشون ظلم نمی کردم و دوستشون داشتم...این ماجرا منو آدم خوب و مهربونی کرد. حالا سؤالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن رو قبول می کنه؟

گفتم : بله، اونجور که من یاد گرفتم و به نظرم می رسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه...

آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر... داشت می رفت...

گفتم : راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت : معلوم نیست، بین یک تا چندهزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریباً همین قدرا وقت دارم..! با تعجب گفتم : مگه بیماریت چیه؟

گفت : بیمار نیستم!

گفتم : پس چی؟؟؟!

گفت : فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر و ازشون پرسیدم میتونن کاری کنن که نَمیرم؟ گفتن نه! پرسیدم خارج چی؟ گفتن نه... خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم...کِی اش چه فرقی می کنه؟؟

از خاطرات استاد حوزه (به گمانم استاد پناهیان)


برچسب‌ها: برای تو, راه زندگی
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 15:19 ] [ حنا ]
<<<


آنــان شیـــران روزنــد و زاهـــــــدان شــب 


گـــمنــام در زمیـــــــن اند و مشهــــــــور در آسمـــانهــــا


شاید از مهــــــــــــدی فاطمــــه خبـــری داشتـــــہ باشند .. ܓ✿

>>>

برچسب‌ها: دلنوشته
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 21:29 ] [ حنا ]
<<<


عاشـــقی یعنی اینکه...


در سن بازی کردن...  مـــردانه جنگیــــدن!...


>>>




برچسب‌ها: یادگاران
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 21:27 ] [ حنا ]
خطـــا از من است ، مـــــے دانــم!

از من کـــہ سالـهـاست گفتـــہ ام " ایاکــــــ نعبد "

اما بـــہ دیگران هم دل سپرده ام...

از من کـــہ سالهـــاست گفتـــہ ام " ایاکـــ نستعیـــن 
اما بـــہ دیگــــران هــــم تکیـــہ کـــرده ام ..

اما رهایم نکن ...

بیش از همیشـــــہ دلتنگــــم . . .

بـــہ اندازه ی تمــــــام روزهــــای نبودنـــم . . .



برچسب‌ها: دلنوشته
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 21:25 ] [ حنا ]

شعر زیبای علیرضا قزوه در پاسخ به این خفاش شاهین نما :
بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دو حرف اول در انزلی افتاده

آن خنزیز

آن دَل هرجایی یابو

مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش

مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش …

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

انزلی شرمنده ی شاهین…

نه ، خفاشش!


برچسب‌ها: سیاسی
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 20:2 ] [ حنا ]
خدایا

به فکرمان.............منطق

به قلبمان...............آرامش

به روحمان ..............پاکی

به وجودمان............ آزادی

به دست هایمان .......قدرت

به چشم هایمان.........زلالی

به زندگی مان ............عشق

به دوستی مان........... تعهد

و به تعهدمان..............صداقت

عطا کن!(آمین)           


برچسب‌ها: برای تو
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:38 ] [ حنا ]
عقده دل وا میکنم....

بخدا " آدم " خواهم شد...

اگر دعایم کنی...

یا مولاتی یا فاطمة الزهــــــــــراء اغیثینی...


در این دنیای حراج دلها...

هر چند که دلم ، دل نیست...

شرمنده ام این را میگویم...

ولی میشود...

صاحب دل خط خطی مان شوی، مولا...؟؟!!


ای دل تو چه میکنی...؟؟؟

میروی یا می مانی...؟؟؟


برچسب‌ها: برای تو
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:37 ] [ حنا ]
از مأموریت که برگشت . . .

خوشحال بود.

پرسید: «راستی فرمانده! گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد؟ »

ابلیس جواب داد: « امام اینها که بیاید، روزگار ما سیاه خواهد شد؛ اینها که گناه میکنند، امامشان دیرتر می آید . . . »


برچسب‌ها: برای تو
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:36 ] [ حنا ]

    این روزها اگر دیدی، توی اتوبوس یا مترو، جوونی جاش رو میده به آقا یا خانم سالخورده ای، فقط برای چند لحظه می تونی احساس خوب داشته باشی. چون وقتی می بینی جوون بعد از بلند شدن داره می ره طرف در و پیاده میشه، دیگه نمی دونی چه احساسی باید داشته باشی..!!

    این روزها اگر یک دفعه جرقه ای به ذهنت خطور کرد. صبح بیدار شدی و احساس کردی رسالت بزرگی روی دوشته و باید دنیا  رو عوض کنی، اولش خیلی انرژی نذار که خسته می شی. قدم به قدم برو جلو...قدم اول خودتی، خود خودت...

باور کن. 


برچسب‌ها: برای تو, دلنوشته
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:28 ] [ حنا ]

شهدا

فاتحه ای برای ما بفرستید...

شاید بیدار شویم..............

اینا همش درد_


برچسب‌ها: شهدا
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:26 ] [ حنا ]

منافقین پس از جنگ صفین بیشر خودنمایی می کردند و به هر مناسبتی در صدد آزار مولایم بودند. اکنون جنگ صفین به پایان رسیده بود و در حال بازگشت بودیم.

در راه حضرت خواست برای کاری از مردم فاصله بگیرد و به سویی برود که هیچکس وی را نبیند. اما منافقین سعی کردند امیرالمؤمنین _علیه السّلام_ را تعقیب و او را مشاهده کنند.

حضرت می دانست که آنان توطئه ای در سر می پرورانند. به من فرمود :

ای قنبر، نزد یکی از آن دو درخت _که فاصله آنها بیش از یک فرسخ بود_ برو و بگو : «وصی محمد _صلی الله علیه و آله_ به شما امر می کند که به یکدیگر نزدیک و به هم متصل شوید.»

من با تعجب عرض کردم : یا امیرالمؤمنین آیا صدای ما به آنها می رسد؟

امیرالمؤمنین _علیه السّلام_ فرمود : کسی که  چشمانت را قادر ساخته آسمان را ببینی در حالی که بیش از پانصد سال فاصله دارد، صدایت را به آن دو درخت نیز خواهد رساند.

من به سوی درختان رفتم و با صدای بلند سخن حضرت را برای آنها بازگو کردم. ناگهان دیدم آنها
_همانند دو دوست که سالها یکدیگر را ندیده باشند_ به سوی هم حرکت کردند و آن قدر نزدیک شدند که به یکدیگر چسبیدند. منافقین از شدت غیظ گفتند :

علی در نشان دادن سحرش به پسر عمویش محمد شباهت دارد!! او رسول خدا بود و این امام است و هر دو از ساحران هستند. اما ما درختان را دور می زنیم و وی را می نگریم که به کدام سو می رود.

هنوز بازنگشته بودم که مولایم با اطّلاع از گفتار منافقین به من فرمود :

ای قنبر منافقین می خواهند وصی پیامبر را فریب دهند و گمان دارند که هیچ چیز جز این دو درخت مانع دیدن نمی شود! نزد درختان بازگرد و بگو وصی رسول خدا دستور می دهد که همانند قبل به مکان خویش بازگردید.

من دستور حضرت را انجام دادم و درخت ها به مکان پیشین بازگشتند. سپس امیرالمؤمنین به سوی دیگری از بیابان رفت. منافقین به سرعت پشت سر حضرت رفتند تا بنگرند که به کجا می رود، اما هر چه نگریستند کسی را ندیدند!!
منافقین با ترس از اینکه چشم هایشان کور شده است به سوی لشکر نگاه کردند اما همه را مشاهده کردند و هنگامی که به محل رفتن مولایم چشم می دوختند چیزی نمی دیدند. آنان بیش از هشتاد مرتبه نگاه کردند و هربار خداوند چشمانشان را کور می کرد.

دقایقی گذشت و آقایم از محلی که رفته بود پدیدار شد و به سوی لشکرگاه بازگشت. به منافقین نگاه کردم که از شدت حسد در حال انفجار بودند!!

هنگامی که به سوی لشکر باز می گشتند در بین خود می گفتند: نگاه کنید که او با این همه معجزه هنوز در مقابل معاویه و عمروعاص و یزید عاجز است!!

امیرالمؤمنین _علیه السّلام_ با اطلاع از سخنان بی اساس آنان فرمود : «ای ملائکه، معاویه و عمروعاص ویزید را نزد من بیاورید.»

بهت زده به آسمان نگاه کردیم.

سه تن از ملائکه را بین آسمان و زمین دیدیم که معاویه و عمروعاص و یزید در دستانشان آویزان بودند! امیر المؤمنین به مردم نگریست و فرمود :

بیایید و به اینان بنگرید. اگر بخواهم هر سه را به قتل می رسانم، اما آنان را به حال خویش رها کرده ام، همان گونه که خداوند مهلت داده است.

این که از مولای خود می بینید عجز وذلت نیست، بلکه امری از سوی خداوند است تا دیده شود که آنها چگونه عمل خواهند کرد اگر شما بر علی  طعنه می زنید بدانید که پیش از شما کافران و منافقان بر رسول خدا _صلی الله علیه و آله و سلّم_ طعنه ها زدند.

واقعاً منظره ای عجیب بود! هر گاه به یاد آن صحنه ها می افتم نمی دانم آن گروه با چه شقاوتی رشد کرده بودند که با دیدن اینهمه معجزه و فضایل هنوز با دیده تمسخر و نفاق به مولایم می نگریستند و لحظه ای ایمان به وی نیاوردند.

 



پ.ن:

ما الان از بعضی ها توقع داریم مثه بچه آدم بیان به راه راست هدایت شن‼!

اونوقت این منافقا تو این حکایت با دیدن معجزه هم به راه راست هدایت نشدن…


برچسب‌ها: برای تو
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:25 ] [ حنا ]

* دانشجوی موفق، چه دانشجویی است؟


 به نظر من، دانشجوی موفق كسی است كه خوب درس بخواند؛ خوب تهذیب اخلاق بكند و خوب ورزش بكند. من برای دانشجوی موفق، سه شاخص دارم. البته ممكن است یك جوان موفق در خانه، معیارهای دیگری داشته باشد؛ یك كاسب موفق، یك اداری موفق، معیارهای دیگری داشته باشد؛ اما دانشجوی موفق، به حیث دانشجویی، این است: باید خوب درس بخواند، به اخلاق و تهذیب نفس بپردازد، ورزش هم بكند.


امام خامنه ای (حفظه الله)


برچسب‌ها: راه زندگی
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 22:4 ] [ حنا ]







به محضر مبارك علامه ملا محمد تقى مجلسى گفت: آقا جان! دیوار به دیوار خانه ما یك همسایه دارم، خیلى آدم بى‏دینى است، چه كنم؟ جایم را هم نمى‏توانم عوض كنم، پول هم ندارم، زبانى هم ندارم كه او را با خدا آشتى بدهم، چه كنم؟ 

فرمود: ببین یك شب مى‏توانى دعوتش كنى، من هم مى‏آیم، دو كلمه با او حرف بزنم، گفت: نمى‏دانم مى‏آید یا نه. 

آمد به آن شخص لات مسلك گفت: ببخشید! ما همسایه شما هستیم، شما هر شب اینجا جلسه آواز و مطرب و شلوغى تا صبح، البته ما كه مزاحمتان نیستیم، اما یك شب شام به خانه ما تشریف بیاورید. 

گفت: عیبى ندارد، فردا شب مى‏آیم، آمد(خدمت علامه مجلسی) و گفت: آقا! فردا شب مى‏آید، فرمود: من نمازم را مى‏خوانم و مى‏آیم. 

ملاقات علامه مجلسى با شخص بى‏دین 
زودتر ایشان آمد و نشست، آن لات، قلدر و چاقوكش آمد، چشمش به ملا محمد تقى افتاد، اخمهایش در هم شد كه این را براى چه دعوت كرده‏اى؟ 

نه سلامى و نه علیكى، آمد و یك گوشه نشست و تكیه داد، سكوت كرد، بعد گفت: یك سؤال، مرحوم مجلسى خیلى آرام فرمود: بپرسید، گفت: شما آخوندها در این دنیا چه مى‏گویید؟ 

ایشان فرمودند: ما كه هیچ چیزى نمى‏گوییم، چون ما كه از خودمان چیزى نمى‏گوییم. یا قال الله، یا قال الرسول، یا قال الصادق و...، ما از خودمان چیزى نمى‏گوییم. 

علامه به آن لات گفت: شما چه مى‏گویید؟ گفت: ما اصل و فرع حرفمان این است كه در این دنیا صفا داشته باش. 

فرمودند: من معنى صفا داشته باش را نمى‏فهمم، گفت: شیخ! تو عالمى، این همه درس خواندى، نمى‏دانى؟

فرمود: نه، من زبان شما را كه نمى‏فهمم، من زبان طلبه‏ها را مى‏فهمم، صفا داشته باش یعنى چه؟ 

گفت: یعنى نمك كسى را چشیدى، نمك‏دان را نشكن. 
گفت: عجب! بعد به آن لات گفت: چند ساله هستى؟ گفت: به سن و سالم چكار دارى؟ گفت: شصت سال. 
فرمود: در این شصت سال تا حالا نمك خدا را خوردى؟ 

آن لات سرش را پایین آورد، نمك خدا؟ ما كه از رحم مادر نمك خدا را خوردیم، نكند الان یقه ما را بگیرد و بگوید نمك‏دان را شكستى؟ ما كه شصت سال است نمكدان را شكسته‏ایم. 

بلند شد، مرحوم مجلسى فرمود: كجا مى‏روى؟ بلند بلند گریه كرد و رفت. 
صاحبخانه دوید و گفت: آقا! شام، گفت: سیر شدم، چیزى نمى‏خواهم. 
برگشت و گفت: آقا! چكارش كردى؟ علامه فرمود: معالجه شد، آشتى كرد.



آسمانی باشید
التماس دعا


برچسب‌ها: راه زندگی
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 21:37 ] [ حنا ]

(مردى از امام در خواست اندرز کرد.)
امیر المومنین علی (ع) فرمود:
از کسانى مباش که بدون عمل صالح به آخرت امیدوار است، و توبه را با آرزوهاى دراز به تأخیر می ‏اندازد، در دنیا چونان زاهدان، سخن می ‏گوید، اما در رفتار همانند دنیا پرستان است، اگر نعمت‏ها به او برسد سیر نمی ‏شود، و در محرومیّت قناعت ندارد، از آنچه به او رسید شکر گزار نیست، و از آنچه مانده زیاده طلب است. دیگران را پرهیز می ‏دهد اما خود پروا ندارد به فرمانبردارى امر می ‏کند اما خود فرمان نمی ‏برد، نیکوکاران را دوست دارد، اما رفتارشان را ندارد گناهکاران را دشمن دارد اما خود یکى از گناهکاران است، و با گناهان فراوان مرگ را دوست نمی ‏دارد، اما در آنچه که مرگ را ناخوشایند ساخت پافشارى دارد، اگر بیمار شود پشیمان می ‏شود، و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذرانی ‏هاست در سلامت مغرور و در گرفتارى نا امید است اگر مصیبتى به او رسد به زارى خدا را می ‏خواند. اگر به گشایش دست یافت مغرورانه از خدا روى بر می ‏گرداند، نفس به نیروى گمان ناروا، بر او چیرگى دارد، و او با قدرت یقین بر نفس چیره نمی ‏گردد. براى دیگران که گناهى کمتر از او دارند نگران، و بیش از آنچه که عمل کرده امیدوار است. اگر بى نیاز گردد مست و مغرور شود، و اگر تهیدست گردد، مأیوس و سست شود. چون کار کند در آن کوتاهى ورزد، و چون چیزى خواهد زیاده روى نماید، چون در برابر شهوت قرار گیرد گناه را بر گزیده، توبه را به تأخیر انداز، و چون رنجى به او رسد از راه ملت اسلام دورى گزیند، عبرت آموزى را طرح می ‏کند امّا خود عبرت نمی ‏گیرد در پند دادن مبالغه می ‏کند امّا خود پند پذیر نمی ‏باشد. سخن بسیار می ‏گوید، امّا کردار خوب او اندک است براى دنیاى زودگذر تلاش و رقابت دارد امّا براى آخرت جاویدان آسان می ‏گذرد سود را زیان، و زیان را سود می ‏پندار از مرگ هراسناک است امّا فرصت را از دست می ‏دهد گناه دیگرى را بزرگ می ‏شمارد، امّا گناهان بزرگ خود را کوچک می ‏پندارد، طاعت دیگران را کوچک و طاعت خود را بزرگ می ‏داند مردم را سرزنش می کند، امّا خود را نکوهش نکرده با خود ریاکارانه بر خورد مى‏کند خوشگذرانى با سرمایه ‏داران را بیشتر از یاد خدا با مستمندان دوست دارد، به نفع خود بر زیان دیگران حکم مى‏کند امّا هرگز به نفع دیگران بر زیان خود حکم نخواهد کرد، دیگران را هدایت امّا خود را گمراه می ‏کند، دیگران از او اطاعت می ‏کنند، و او مخالفت می ‏ورزد، حق خود را به تمام می ‏گیرد امّا حق دیگران را به کمال نمی ‏دهد، از غیر خدا می ‏ترسد، امّا از پروردگار خود نمی ‏ترسد .
حکمت150 


برچسب‌ها: راه زندگی
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 21:30 ] [ حنا ]

* آیا در نظام اسلامی ما می‌توان كسی را حق مطلق، و كسی یا اندیشه‌ای را باطل مطلق دانست؟ یا در هر تفكر و یا در هر فردی، نظرات حق و باطل كم و بیش وجود دارد؟ من این سؤال را یكی از سؤالات اساسی ذهن خود و بسیاری از دانشجویان می‌دانم.
 این مسأله‌ی نسبی‌نگری، حرف خوبی نیست. نه اینكه من بخواهم بگویم چه كسی حق مطلق است، چه كسی هم باطل مطلق؛ نه، این را به طور طبیعی آدم می‌داند كه هیچ انسانی نیست كه در مجموعه‌ی تفكراتش، یك حرف غلط یا یك فكر باطل ـ ولو نادانسته ـ نباشد. آن كسی هم كه فرضآ تصور غلط یا ایده‌ی باطلی را دنبال می‌كند، لابد چیزهایی در كلماتش هست كه آنها حق است. بالاخره هر دروغگویی هم یك بار راست می‌گوید؛ ولو تصادفآ. این را من قبول دارم؛ اما اینكه ما این را به صورت یك مبنای فكری و فلسفی دربیاوریم و بگوییم اصلا حق مطلق و باطل مطلقی وجود ندارد، این غلط است. نخیر، حق مطلق وجود دارد، باطل مطلق هم وجود دارد.

نقض نسبی‌گری
پیامبر اكرم در جنگ بدر به پروردگار عالم عرض كرد كه پروردگارا! امروز همه‌ی حق، در مقابل همه‌ی باطل ایستاده است. واقعآ همین‌طور بود. پیامبر، حق مطلق بود؛ اما جبهه‌ی مقابلش، باطل مطلق. شما بفرمایید ببینم در مجموعه‌ی كافر قریش كه سواد ندارند، اخلاق ندارند، دخترانشان را زیر خاك می‌كنند، در مقابل بت به سجده می‌افتند، به همدیگر ظلم می‌كنند، آن همه آدم‌كشی می‌كنند، حق‌شان كجاست؟ باطل مطلق است دیگر؛ كمااینكه پیامبر هم حق مطلق است. بنابراین، نظریه‌ی نسبی‌گرایی در حق و باطل، یك حرف است، كه من این نظریه را قبول ندارم. اما اینكه در واقعیت خارجی، آیا حق مطلق یا باطل مطلق در ماها وجود دارد، آن یك حرف دیگر است. بله، من هم عقیده‌ام این است كه هر آدم یا هر مجموعه‌ی طرفدار حق، بالاخره ممكن است شائبه‌ی غلطی، باطلی، خطایی در آن وجود داشته باشد؛ عكسش هم از آن طرف وجود دارد.


امام خامنه ای (حفظه الله)


برچسب‌ها: سیاسی, راه زندگی
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 16:4 ] [ حنا ]
می گویند:"بهار آمده"

مگر

"تو"

برگشته ای؟!


برچسب‌ها: جمعه
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 10:34 ] [ حنا ]

امان از نمایشگاه‎ کتاب

امروز صبح رفتم نمایشگاه ، هنوز از پله های مترو پام به مصلی نرسیده بود

که یک خانم رو دیدم که موهاش از پشت شالش زده بود بیرون هی گفتم
بگم نگم که آخر سر گفتم خانم ببخشید فک کنم متوجه نشدید که موهاتون ازپشت
زده بیرون  یهو دستش رو زد به پشت سرش و از پشت رو کرد با تعجب گفت : به
دوستش که من کرده بودم تو! ، و واقعا تعجب کرده بود و سریع پوشوند .من
واقعا فک نمی کردم که نااگاهانه بوده ولی فهمیدم باید بیشتر حسن ظن داشته
باشم
کلا هم در راهرو ها و مسیرهای نمایشگاه به تعداد زیادی خانم تذکر دادم
میگفتم خانم ببخشید با توجه به اینکه حجاب جز ضروریات دین ماست و در قرآن
هم به این قضیه اشاره شده و مخصوصا واژه گردن هم ذکر شده بر ما لازم نیست
که خودمون رو ملزم به این قضیه بکنیم
اکثر پاسخ هایی که با چشم و زبان میدادند نشان دهنده ی تایید حرف بنده و
یا پذیرش اجمالی این قضیه بود بعضی ها هم انقدر از ته دل تشکر میکردن که
انگار واقعا فراموششون شده بود و یکی گرد از روی فطرتشون پاک میکرد.
یکی  دو نفر هم گفتن ما اعتقادی نداریم که جوابشون این بود که اگه شما
شهروند محترمی هستید باید قوانین کشوررو رعایت کنید حتی اگه یک روز در
اینجا زندگی کنید
در مجموع انقدر حس خوبی داشتم که بیشتر از کتاب هایی که خریدم برای این
کارم ذوق کردم
فک کردم اگه همه ما خودمون رو ملزم بدونیم میتونیم ارزش ها زنده کنیم
امروز تازه فهمیدم که چقدر آدم هستن که به حجاب اعتقاد دارن ولی  فقط
نیاز به یادآوری دارند.

از:

hayauni.ir

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 20:13 ] [ 22 ]


برچسب‌ها: راه زندگی, سیاسی
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 22:17 ] [ حنا ]

میهمانتان میکنم به یک جمله ناب از استاد شهید مرتضی مطهری:

آنجا که حسین (ع) در صحنه است‌٬

اگر در صحنه نباشی٬

هرکجا میخواهی باش٬

 چه ایستاده در نماز ٬ چه نشسته در شراب ٬

 هر دو یکیست....



برچسب‌ها: راه زندگی
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 22:13 ] [ حنا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

.::دلنوشته::.

تقدیم به نــگرانی های مــــادرم،

و خســـتـگی های پــــدرم...


__________________________
این وبلاگ رو با تموم احساسم می نویسم...
امیدوارم خوشتون بیاد.
ضمنا گذاشتن نظر ، واسه ادامه دادن دلگرمم میکنه...
در آخر ممنون از بازدیدتون.
__________________________

دنیا تعظیم کرده است

تو قد افراشته‌ای

میهن گل‌های محمدی!

شب اندیشان

چراغ خانه‌ات را خاموش می‌خواهند

«میـــهن آفتــابیِ» من!

در خیزشی شگرف

می‌سازمت

باشکوه‌تر از شهر آفتاب

با قدرتی

به همت مردان انقلاب...
_________________________

اینجا آسمان از دل من تیره تر است.

روزگارم ابری است.

من اگر تنهایم یاد تو با من است.

مهربانم!

روزگارم ابری است.

کاش اینبار جای خورشید،

تو آفتابی شوی...

.:آقا جان بیا:.

_________________________

من صبورم اما
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را
از شب متروک دلم دور کند
می ترسم . . .
من صبورم اما
آه...
این بغض گران صبر نمی داند
چیست...

_______________________

کودک بازیگوش را دیده ای !!!
کودکی که دوستت دارد
با همه وجودش ومحبتش خانه ای میکشد
با مداد رنگی ساده دلش
و آن را به تو هدیه می دهد.
این وبلاگ هم خانه’ کودک درون من است
که ساده وبی آلایش
گه گاه گوشه ای از درون خود را به تو می نمایاند.
منتظر باشید...

همه وجودتان همیشه وهمیشه گرم خداباد.

_______________________

" آدمی که مشهور نیست،
وجود ندارد.
یعنی وجود دارد
اما فقط برای خودش،
نه دیگران
و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد،
تنهاست
و من از تنهایی می ترسم.

ازکتاب: روی ماه خداوند را ببوس

_______________________

در آخر از دوستای خوبم خواهشمندم هرگز هرگز و هرگز نظر خصوصی نذارن!
ممنونم
وسایل اضافی
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ

تبادل لینک

خرید بک لینک